الملا فتح الله الكاشاني
103
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
ما ابراهيم چون با جمعى از ناحيهء خود متوجه آن صوب شد تا كندم خرد چون نمرود ايشان را بديد و گفت من ربكم ايشان بنا بر عادت خود گفتند انت ربنا ابراهيم فرمود * ( رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ ) * نمرود همه را گندم داد و ابراهيم را هيچ چيز از آن نداد پس ابراهيم برگشت بى كندم چون بدر شهر رسيد شرمنده بود كه بى گندم چگونه به شهر در آيد و ديگر از شماتت اعدا انديشه ميكرد پس بجهة دفع شماتت اعدا بيامد بنزديك تلى ريگ كه در حوالى آن شهر بود و جوالهاى خود را از آن پر كرد و بدر سراى آورد و بيفكند چون كوفته و مانده بود باستراحت مشغول د اهل بيت او چون جوالها را پر ديدند سر او را بگشودند او را پاكيزه ديدند كه از آن نيكوتر ممكن نبود پس نان بپختند چون ابراهيم به خانه در آمد بوى نان بمشام او رسيد از آن متعجب شد چون چشم او بزنان افتاد گفت اين را از كجا آوردهايد گفتند از آن آرد كه تو آوردهء دانست كه آن از قدرت حق سبحانه است القصه حقتعالى ابراهيم را بدعوت نزد نمرود فرستاد و گفت كه نمرود را بگو كه به من ايمان آورد تا ملك و پادشاهى ترا بر قرار خود بگذارم و اگر نه آن را اخذ كنم و ترا هلاك كنم چون ابراهيم ( ع ) اين تبليغ را ادا فرمود نمرود گفت مگر ترا به غير از من خداى ديگر هست كه تو مرا به او دعوت ميكنى ابراهيم گفت بلى * ( رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ ) * نمرود به جهت تلبيس بر قوم خود گفت انا احيى و اميت پس يكى را كه واجب القتل بود زنده بگذاشت و يكى را كه مستحق قتل نبود بكشت مردمان توهم كردند كه احيا و اماته به اين طريق باشد ابراهيم به جهت دفع شبهه و تلبيس بدليل روشن تر انتقال فرمود و گفت خداى من آفتاب را از مشرق طالع مىسازد تو از مغرب بيرون آور و گويند غرض ابراهيم نه انتقال بود از حجت اول به اين بلكه غرض وى آن بود كه بر آن ظاهر سازد كه آنكه قادر باشد بر احيا و اماته بايد كه بر اتيان آفتاب از مشرق و مغرب قادر باشد پس اگر تو در دعوى اماته و احيا صادق آفتاب را از مغرب بيرون آور نمرود از جواب عاجز شده فرو ماند و حجت بر او منقطع شد پس حقتعالى ديگر باره ابراهيم را گفت را دعوت كن و او را وعده ده كه اگر ايمان آرد پادشاهى او بر قرار خود بماند و اگر نه از سلطنت خود محروم شود و به هلاكت ابدى رسد نمرود جوابداد كه من جز خود را خداى ديگر نميدانم ابراهيم سه بار اين كلام را مراجعه فرمود و همان جواب شنيد و بعد از آن ابراهيم را گفت اگر خداى تو ميتواند لشگرى را بفرستد تا محاربه كنيم هر كه غالب باشد او خدا باشد چه عادت ملوك چنين است حقتعالى بابراهيم خطاب كرد كه وى را بگو تا سه روز لشكر جمع كند كه من نيز در صدد جمع لشگرم ابراهيم گفت بار خدايا تو عالمى از گفتار اين نابكار حق سبحانه فرمود او را با من گذار و در قدرت من نگر كه با وى چه خواهيم كرد پس ابراهيم ( ع ) پيغام الهى بگذارد نمرود لشگر عظيم جمع كرد و آن گه با ابراهيم گفت لشگر من اينست كه ميبينى و از لشگر